یه قصه بی غصه
حکایت می کنند که هزاران سال پیش پادشاهی عادل بر شهری سلطنت می کرد.
ناگهان دچار بیماری سختی شد و از هر دو چشم کور شد، طوری که دیگر چاره ای برای علاج آن پیدا نشد....
حکایت می کنند که هزاران سال پیش پادشاهی عادل بر شهری سلطنت می کرد.
ناگهان دچار بیماری سختی شد و از هر دو چشم کور شد، طوری که دیگر چاره ای برای علاج آن پیدا نشد.
سرانجام پزشک پیر و جهاندیده ای گفت: اگر کسی بتواند شیر در پوست شیر و بر پشت شیر برای پادشاه بیاورد، و پادشاه چهل روز صبحها چشم خود را با آن شیر بشوید … علاج خواهد شد … پادشاه سه پسر داشت: هر یک از سویی به تکاپو افتاد، تا این ماموریت را انجام بدهند، پسر بزرگه توشه راه برداشت و مسلح به تیر و نیزه و ابزار شکار، با وزیر دست راست و وزیر دست چپ راه بیشه شیران را در پیش گرفت: پسر میانی بر آن شد که این مهم را خود به استقلال و با اتکای به شخص انجام دهد: برخاست کمر همت بر میان بست، وسایل و اسباب سفر برداشت و سواره و راه کوهستان را در پیش گرفت. اما پسر کوچک پادشاه پس از تامل آهنگری را با ابزار آهنگری برداشت و به راهنمایی دهقانی که با شکار شیر آشنا بود، عازم سفر شد و به راهنمایی دهقان محل مناسبی را یافت، و به توصیه او آهنگر قفل بزرگی ساخت، و چندید روباه را در قفس جای داد. شیرها چون این منظره را دیدند تاب نیاوردند، شتابان رفتند و روباه ها را خوردند، و آرمیدند. این بود که پسر پادشاه و آهنگر و دهقان از کمینگاه بدر آمدند، و در قفس را بستند. سپس کمند بر گردن شیرها افکندند و آنها را در اختیار گرفتند.
آنگاه یکی از آنها را کشتند، شیر چند ماده شیر را دوشیدند، شر را در پوست شیری که کشته بودند کردند، و بر پشت دیگری بستند، و به حضور شاه آوردند. شاه و درباریان شادمان شدند و جشن گرفتند و در شیپور دمیدند. شاه هر روز چشمان خود را با آن شیر شست و بینایی را باز یافت، باز جشن گرفتند و در شیپور دمیدند و شاه تاج و شمشیر را به پسر کوچک بخشید و آهنگر و دهقان را به وزارت برگزید: یکی را در دست راست خود نشاند و دیگری را در دست چپ: کهنسالان قوم می گویند از آن زمان است که درندگان و چرندگان از آهنگر و دهقان بیم به دل گرفتند.

یه قصه بی غصه 
